آنا ماتسکوفسکو میداند که دوران افسانهای سپری شده است. سالهای گذشته برای پذیرش مسئولیت کارکنان جلبشده در برابر بزرگسالان گریه میکند. او بهخوبی به یاد نمیآورد روزهای خوب در نگهداری که خانوادهای خوشحال، خانهای برای خود و زندگی با والدین، مادربزرگ و خواهرش داشته است بدون نگرانی از فردای خودش. پس از فوت پدرش و رفتن مادرش به اسپانیا، تغییرات دیگری در زندگی آنا رخ میدهد: خانهای از دست رفته در خانه سالمندان، جابهجایی به همراه سیمونا، خواهر کوچکترش، به آپارتمان عمو.