خط داستانی
اوایل دهه 2000. کسیوشا با فرزند پنجساله در دست به مسکو میرسد تا آن را فتح کند — بدون پول، بدون ارتباطات یا هیچ چشماندازی. بازگشت معکوس وجود ندارد — او از شهر خود فرار کرده و از شوهر پرخاشگرش فرار کرده است. دوستان جدیدش به او در بقا در پایتخت کمک میکنند: دانشجوی پزشکی متهد، اولیا، و ماشا که بیقرار است و آرزو دارد با یک خارجی ازدواج کند و به خارج برود. بعد از بیست سال، بخت، دوباره فرصت خوشبختی را به دوستانش میدهد.