لکلکها
Cigüeñas
کلودیا دختر جوانی از گوادالاخارا است که به عنوان خیاط کار میکند، در یک گروه موسیقی مسیحی مینوازد و وقتی خواهرش بیرون است از برادرزادههایش مراقبت میکند. یک روز، کلودیا به بهترین دوستش آرتورو رو میآورد و از او میخواهد که او را به شهر چپالا ببرد تا برای سقط جنین نزد پزشک برود.