تنها دوست واقعی یان، پدر نابینایش موگنس است. وقتی لیسبت، خواهر یان، موگنس را در یک خانه سالمندان میگذارد و به نظر میرسد موگنس اراده خود را برای زندگی از دست داده، یان تصمیم میگیرد دلیلی برای زندگی به او بدهد: او یک سفر بزرگ به چین را در وسط آپارتمان دو اتاقهاش در یک محله فقیرنشین و متروک طراحی میکند. چین، سرزمین افسانهای که موگنس روزی در آن با عشق زندگیاش، مادر یان، ملاقات کرده بود. اما در میان مشکلات فزاینده برای ادامه این نمایش، یان با زنی نیز آشنا میشود.