پس از مرگ مادر دوازده ساله، کول به یتیمخانه فرستاده میشود. والنتاین او را از آنجا میبرد. این زن پیر و تنها، عمه عزیز اوست که هرگز با او آشنا نشده بود. کول منتظر است تا برادر بزرگترش بعد از آزادی از زندان به دنبالش بیاید و آنها با هم به خانه برگردند.