همسر کامال درگذشت و او را با پسرش عمر تنها گذاشت. کمال با سلوا آشنا میشود و عشق میان آن دو به هم پیوستنشان را رقم میزند. سلوا از کمال میخواهد همسایهٔ او اسماعیل را که به قتل متهم است دفاع کند. کمال و همردیفش در دفتر کار، احمد، از این پرونده شوقزده میشوند. کمال نتیجه میگیرد که مرد مرحوم اختلاس در کارخانه را کشف کرده است. برخی افراد عمر را آدمربایی میکنند و او را تهدید میکنند که اگر پرونده را رها نکند کمال را خواهند کشت