پس از دوره ای طولانی غیبت رینا به جزیره اش در دلتای رود تایگر باز می گردد او زمان زیادی از زندگی خود را در آنجا گذرانده و پسری به نام فکاندو که او نیز جزیره را ترک کرده است را همراه می آورد مادر و پسر هر دو فهمیده اند که هیچ چیز مانند قبل نیست ماشین های روی رودخانه همگی در حال از بین بردن همه چیز هستند دختری در جنگل گم شده و آب بالا می آید