این داستانی خندهدار است از من لاکسا، جوانی که برای امرار معاش نود رشته رشته برنجی میفروشد. من لاکسا رویا دارد با دختر رویاهایش ازدواج کند — دختر زیباروی رئیس روستا. خوششانسی روی او آوار میشود وقتی مسابقه استعدادی در روستایش برگزار میشود تا کمک به یکی از روستاییان که خانهاش در آتش سوخته بدهند. من لاکسا این مسابقه را فرصتی میبیند تا لاکسان خود را بفروشد و به آن دختر دلخواه پیشنهاد ازدواج دهد. اماهنگام خروج هنرمندان از مسابقه، من لاکسا درمییابد رؤیایش ممکن است تحقق نیابد؛ مگر اینکه جایگیرندهٔ مسابقه شود و رویدادی باشکوه برای همه به راه اندازد. تنها آن وقت است که میتواند به ازدواج با ملکهٔ دلش برسد.