بنّا هری هامبریج مردی جهانسودا و بیاميد است که در لندن زندگی میکند. در یک روز او کارش، پدرش و دوستداشتنیترین حیوان خانگیاش، موش، را از دست میدهد. هنگامی که به خانه برمیگردد تا پدرش را دفن کند، بیانیهای از پدر بزرگش پیدا میکند که میگوید او کسی بوده است که پرچم را بر فراز دفتر پستی سلطنتی در انقلاب سال هزار و نهصد و شانزده بالا برده است؛ پرچمی که اکنون به حالت وارونه در یک پادگان نظامی در انگستان آویزان است. عادت طولانیمدت زندگیش از تمسخر و بیاحترامی به جان او افتاده است، پس با گروهی نامرتب از همراهانش راهی میشود تا آن «پرچم لعنتی» را پیدا کند و شاید در این مسیر شور زندگی را نیز دوباره بیابد.