خط داستانی
در روز تولدش، رونی، مرد میانسالی تنها، در یک رستوران کوچک شام میخورد با مادرش، جولی. برای رونی، این لحظه گرم و واقعی به نظر میرسد. آنها صحبت میکنند، میخندند و همان نوع آرامشی را تجربه میکنند که فقط از بودن با کسی که عمیقاً تو را میشناسد حاصل میشود. هر چه شب پیش میرود، جزییات کوچک آرام آرام بیربط به نظر میرسند. مردم اطراف رونی با سردرگمی به او واکنش نشان میدهند و به تدریج روشن میشود که جولی در واقع روبهروی او ننشسته است. شام تولد فقط در ذهن رونی وجود دارد. در واقع، او بیخانمان است، تنهاست و با سلامت روانش دست و پنجه نرم میکند. وقتی توهم شروع به فروپاشی میکند، رونی ناچار به دنیایی که سعی در فرار از آن داشت بازمیگردد. آنچه به نظر میآمد یک شام تولد ساده است، به نگاهی تأسفبار به غم و اندوه و راههایی که انسانها برای ساختن احساس آرامش در زمانی که واقعیت بسیار دردناک میشود، میسازد، تبدیل میشود.