عبدى در آستانه تحويل دادن يك چاقو به عنوان بخشى از وظايف نهايى اش در جهان گسيخته جنايت است. اين اتفاق پس از آن است كه او با همكارش در گناه، ملك گفتگو مى كند. اما اوضاع هنگامى به مشكل مى خورد كه ملك عبدى را راضى مى كند تا عقب از اين سفر يك دايه كوچك را هم همراه كنند.