روزی روزگاری در شمال هند، دو قاتل – دوو و توتو - آزادانه در حال گشت و گذار بودند. وقتی که جوان و آسیبپذیر بودند، بهاییجی به آنها پناه داد و آنها را برای کشتن تربیت کرد! همه چیز در زندگی آنها عادی است تا اینکه سرنوشت، دیشا را که روحی آزاد دارد، به زندگیشان میآورد. آنچه در پی میآید، بازیای از سرکشی، فریب و عشق است.