گوتام یک نگهبان است که توسط یک آژانس امنیتی استخدام شده است. یک شب بارانی، او متوجه میشود که پدربزرگش گنجی در پاکستان پنهان کرده است که قبل از تقسیم، محل زندگی او بوده است. سرینیدی یک معتقد سرسخت است و هدف او بازدید از یک معبد هندو در هینگلاج، پاکستان است. گنج گوتام در اطراف آن معبد قرار دارد. گوتام به سفر سرینیدی به معبد پاکستان ملحق میشود، جایی که یک نگهبان (علی) به آنها کمک میکند. در همین حال، سلطان تیم اداره باستانشناسی پاکستان را که در حال جستجوی گنج در همان منطقه است، تحت کنترل میگیرد. بقیه داستان درباره این است که چگونه گوتام موفق میشود الماسهایی را که به حق متعلق به اوست، به دست آورد.