غریبهها
Strangers
یُکیه، پرستار دندان در شهری روستایی، اغلب احساسات واقعی خود را بیان نمیکند اما آرزویی برای زندگی کنار دریا دارد. این آرزوی مبهم زمانی شکل دقیقتری به خود میگیرد که آزارهای مزمن رئیسش به آزار جنسی تبدیل میشود و او تصمیم impulsive میگیرد تا با پول کلینیک به توکیو فرار کند. بهمدت یک روز او آزاد است تا هرطور که میخواهد زندگی کند و با پسری در یک اپلیکیشن دوستیابی به نام میناتو (پسر ۲۵ ساله) ملاقات میکند که درد درونی خود را پنهان میکند. با هم درمییابند که برای یک زندگی تازه به یکدیگر امید میدهند، هرچند زندگیهای قدیمیشان آنها را به واقعیت tether میکند.