خط داستانی
عثمان مأمور است تا با خونی که از خانوادش به گردن دارد روبهرو شود. در راه با گودی نادیدهای روبهرو میشود که در باران باور نمیکند از برفرو ها استفاده کند. در مسیر مسافران با موتورگیران برخورد میکند که در نهایت او را راهنمایی میکنند تا خود را در زندگی بیابد. برتو و گونِش دو جوانی هستند که تلاش میکنند در طبیعت زندگی کنند. مسافر دیگر ایسن است که کار خود را به عنوانخواننده در کلوپ شبانه کنار گذاشته زیرا رئیسش از او میخواست مهماندار باشد. او تنها کسی است که عثمان از کار فعلی خود برای قتل به او اعتراف میکند. موزو آخرین مسافری است که عثمان سوار میکند و او کیسهای پر از مواد مخدر با خود دارد. وقتی پلیس آنها را متوقف میکند، عثمان راهی برای زندگی با وجدان پاک پیدا میکند.