خط داستانی
سال هزار و نهصد و پنجاه و پنج. پدر کیتارو، مِداما اُیاجی، برای جستجوی همسر گمشدهاش به روستای یاگورا میآید. روستا زیر سلطه قبیله ریورا است که پشت صحنه، در حلقههای سیاسی و بازرگانی ژاپن نفوذ دارد. میزُکی، که در بانک خون کار میکند، با هدفی پنهانی برای سوگواری بر درگذشت رأس خانواده وارد روستا میشود و با پدر کیتارو روبهرو میشود. در حالی که درگیری خشنی بر سر جانشینی رأس خانواده در جریان است، یکی از اعضای خاندان در معبد روستا به طور وحشیانهای به قتل میرسد. این آغاز یک زنجیره رویدادهای ترسناک بود.