هورنتس قلب بزرگی دارد و هیچ کس برای به اشتراک گذاشتن آن جز گربهاش، مادر تلخاش و گروهی از افراد بیخانمان که هر هفته برایشان یک شام گورمت در کلیسای محلی تهیه میکند، ندارد. در حین خرید یک بطری خوب شراب، هورنتس با ژاک، یک مرد محلی پنجاه و چند ساله و بدخلق، ملاقات میکند. برای دیدن دوبارهاش، او در یک چشیدن شراب پر هرج و مرج در فروشگاه ژاک شرکت میکند - جایی که با بهترین دوستش آشنا میشود که به طرز ناشیانهای سعی در فریب او دارد و شاگرد جدیدش که به نظر میرسد استعداد نادری در چشیدن و صداقت بیپرده دارد. با نزدیکتر شدن هورنتس و ژاک، گذشتهشان شروع به تعقیب آنها میکند.