هیتو به دهکدهٔ مادری خود بازمیگردد پس از اینکه پدرش پاهایش را شکست و نتوانست راست قدم بردارد. او همسرش آمی را با خود میآورد که سقط داشته و از آن زمان بیثبات است. هیتو با دوستان قدیمی در روستا میگردد و از زندگی روستا لذت میبرد اما آمی دختری شهری است و آرام آرام تنها میشود. او در آغوش پدر هیتو آرامش پیدا میکند، اما خیلی زود همهٔ روستا از روابط آنها مطلع میشوند... غیر از هیتو... داستانی دربارهٔ خیانت و طبيعت غیرمنطقی عشق و خوشبختی.