انگار هیچوقت وجود نداشتم
As If I Never Existed
زنی در سیسالهها تصمیم میگیرد از خانه بیرون برود تا از احساسی که زندگیاش را غیرممکن میکند فرار کند. هر چه بیشتر سعی میکند وجود خود را از خانه محو کند، خانه بیشتر به او چسبیده است. اشیاء، داراییها و ارواح دیگران او را به خود میکشانند. نگرانیها و آشفتگیها او را به آنها نزدیکتر میکند و آن روز میفهمد نمیتواند هیچ چیزی که وجود دارد را—حتی خودش را—از بین ببرد.