رضا بازارچه، که با دوستش غفور در قاچاق مشغول است، محمولهای را به سلمان تحویل میدهد. رضا توسط ژاندارمها دستگیر میشود و غفور از سلمان تقاضای کیسه حاوی پول قاچاق را میکند. سلمان کیسه را به یک زن داده و غفور و بشیر کیسه را از او پس میگیرند، در حالی که بشیر عمل بیاحترامی به زن انجام میدهد. سحر به شوهرش اسلام میگوید که یکی از مهاجمان رضا بازارچه بوده است...