یک شهر ساحلی ترکیه، در سال 1990: بازدید غیرمنتظره برادر گمشدهاش آصف، آذمی آریفوغلو را مختل میکند. 40 سال پیش آصف یک اسیر جنگی بود و آذمی موفق شد او را مرده اعلام کند تا با نامزدش نوین ازدواج کند. پس از تصمیم نوین برای زندگی با آصف، آذمی احساس میکند که به او توهین شده است. این درگیری کل خانواده را تحت تأثیر قرار میدهد. در همین حال، آریفی 13 ساله عاشق بهار همسن خود میشود. یک رقیب غیرمنتظره ظاهر میشود و او حسادت میکند.