یک پسر ترکمن به اسبش که خود او بزرگ کرده بسیار علاقه دارد. یک تاجر میخواهد اسب را بخرد. پسر قبول میکند به شرطی که خودش با اسب بماند. آنها به تهران میروند و در یک مسابقه برنده میشوند اما پسر احساس تنهایی میکند و تصمیم میگیرد به خانهاش برگردد. او در حالی که اسبش او را همراهی میکند، به خانه برمیگردد.