خط داستانی
در حین تمیز کردن دستکشهایش که قرار بود در یک بال به تن کند، سسیلیا دچار حادثهای میشود و بیناییاش را از دست میدهد. منابع محدود او به زودی تمام میشود و از آنجا که نمیتواند کار کند، دختر بیچاره به زودی به سختی میافتد. به همراه خواهر کوچکش، مجبور به گدایی میشود. دکتر جوان همبرت، روزی دختر جوان را میبیند و به او علاقهمند میشود و او را متقاعد میکند که به مطبش بیاید، جایی که بر روی او عمل میکند و در نهایت دختر بیناییاش را به دست میآورد. در این میان، دکتر جوان به بیمار زیبايش علاقهمند میشود، اما احساس میکند که در شرایط فعلی اعلام عشقش کار دشواری است و نمیتواند شجاعت کافی برای این کار پیدا کند. در عین حال، سسیلیا به خود اعتراف میکند که به دکتر علاقهمند است، اما امیدی به بازگشت این احساس ندارد. همه چیز بسیار ناامیدکننده به نظر میرسد تا اینکه روزی دکتر همبرت، در حالی که فکر میکند دیده نمیشود، از روی عشقش بوسهای به دختر مورد علاقهاش میفرستد. اما سسیلیا در حال تماشا بوده است...