توبیاس یاکوبسن سی و دو ساله است. وقتی پزشکان به او خبر می دهند بیماری لاعلاجی دارد، زمین زیر پایش فرو می ریزد و به عمق پرت می شود. این داستان دو روایت را در فاصله بیست و نه سال به صورت همزمان روایت می کند که به تدریج به هم می آمیزند؛ هر دو روایت لحظاتی از شادی و تراژدی دارند و سرنوشت ها با هم به آغوش می آیند. داستانی درباره انجام یک پرش ایمان، اعتماد به خود و این باور که زندگی بدون شوخ طبعی حتی در تاریک ترین moments معنا ندارد