دختر نوجوانی دچار بحران اعصاب میشود و پدر و مادرش در سن شانزده سالگی او را به یک بیمارستان روانی میفرستند. در حالی که در بیمارستان است مادرش به دلیل بیماری نامشخص میمیرد. در سن هجده سالگی پدرش او را از بیمارستان خارج کرده و به دانشگاه میفرستد. در ترم اول دانشگاه به کلاس روانشناسی غیرعادی که بر اعتیاد جنسی تمرکز دارد، میرود. او تنشهای درونیاش را در مجموعهای از روابط جنسی نشان میدهد که با بدنهنماییهای جزئی و هیجانات فراوانی همراه است. مادرش گاه در رویاها به او ظاهر میشود تا او را سرزنش کند.