دو اسیر
İki Esir
پسر روستایی، مراد، عاشق زینب است. روستاییان زندگی شادی دارند، اما یک روز دزدان دریایی به روستا حمله میکنند و آن را محاصره میکنند. مراد و میستیک به عنوان اسیر گرفته میشوند و زینب به کاخ پادشاه قاسم برده میشود. مراد به جنگجوی پادشاه تبدیل میشود. غفار از رابطه مراد و زینب باخبر میشود و به قاسم اطلاع میدهد. بنابراین، قاسم او را به عنوان کنیز خود میگیرد و مراد را مجبور به مبارزه با طاهر میکند. مراد طاهر را شکست میدهد اما او را نمیکشد، بنابراین قاسم او را به صلیب میکشد. میستیک و زینب او را نجات میدهند و مراد فرار میکند. قاسم میخواهد با زینب ازدواج کند اما مراد او را نجات میدهد.