رای با دوچرخه و کاروانش در شهرها می چرخد، آهن قراضه جمع می کند و دانه های گل می کارد وقتی چهره او احساسی از خود نشان نمیدهد به او «بودا» می گویند برادر بزرگترش شیبا قدرتمند است و بازار سیاه را میگرداند او مجسمه ای عظیم از بودا با آهن قراضه جمع آوری می کند و امید دارد بودایی که می سازد جان بگیرد و جهان را از بی رحمهی رها کند