این داستان در پایان جنگ جهانی دوم اتفاق میافتد. در سال 1944 در جبهه یوگسلاوی، ارتش بلغارستان در حال مبارزه با واحدهای نازی در حال عقبنشینی است. چندین کامیون پر از سربازان بلغاری برای تحویل مهمات به یک واحد نظامی دور میزنند. آنها افرادی با باورهای مختلف هستند که هدف مشترکی دارند - پیروزی و بازگشت به زندگی روزمره صلحآمیزشان. در میان آنها افرادی هستند که به پیروزی سیستم جدید ایمان دارند و برایشان این جنگ دشوار تأییدی بر آرمانهایشان است. همچنین افرادی ناامید وجود دارند. برای جوانترینها، این اولین آزمایش در زندگی است. یک زن جوان یوگسلاوی به آنها کمک میکند تا راه را از میان خط مقدم خطرناک پیدا کنند. رابطه عاشقانه او با یکی از سربازان بلغاری نماد همبستگی در مبارزه علیه دشمن مشترک است. پس از یک سری دشواریها و حوادث، سربازان موفق میشوند مهمات را به همرزمانشان برسانند.