ویجای وستی و سانی دو دوست هستند که به هم بسیار صمیمیاند. در دانشگاه با هم درس میخوانند و حتی به همان دختری به نام پریا دل میبَندند. سانی پولدار و قدرتمند است و دوست دارد صحنهٔ دانشگاه را در اختیار بگیرد و با ویجی به عنوان عروسک رفتار کند که این کار برایش رضایتبخش نیست. پدر سانی که مالک قسمتی از دانشگاه است وارد میشود تا جایگاهش و جایگاهِ سانی را تثبیت کند و فشار بر مقامات دانشگاه و در عین حال تلاش برای درس عبرت دادن به ویجی برای خیانت به سانی را آغاز کند. اما سانی به روشی شیطانی قصد دارد با دوستی و نزدیکی بیشتر با ویجی و خانوادهاش revenge کند. آیا سانی موفق میشود؟