سینیک
لیفتننت سوراج دت سالهاست که در ارتش هند خدمت میکند. اکنون زمان آن رسیده که او مرخصی بگیرد تا با پدرش، سرهنگ بازنشسته یاشپال دت، و خواهرش، مینی، ملاقات کند. او به خانه سفر میکند و در راه، چند کودک مدرسهای را که توسط گروهی از مردان مسلح گروگان گرفته شدهاند، نجات میدهد. رسانهها او را به عنوان یک قهرمان معرفی میکنند و در اینجا با زن جوانی به نام آلکا آشنا میشود و هر دو به یکدیگر علاقهمند میشوند. آلکا و سوراج تأیید خانوادههایشان را دریافت کرده و ازدواج میکنند. مینی نیز با جوانی به نام ویکتور گای ازدواج میکند. به زودی پس از ازدواج، سوراج همسر باردارش را ترک کرده و دوباره به خدمت در مرز میپیوندد. پدرش اولین کسی است که خبر مفقود شدن او را دریافت میکند و فکر میکند او مرده است. او تصمیم میگیرد این خبر را از آلکا و مینی پنهان کند. آنچه یاشپال نمیداند این است که هر دو مینی و آلکا قبلاً این خبر ویرانکننده را دریافت کردهاند و هر دو تصمیم گرفتهاند که با شجاعت برخورد کنند و آن را از یکدیگر پنهان کنند...