اجساد به شکل فزایندهای جمع میشوند و سرنخهای دو پلیس قتلِ لسآنجلس به بربارا، مدیر امور یک شرکت معماری موفق که با شوهرش لانچ اداره میکند، میرسد. مردان درگذشته همگی کارآموزان شرکت بودند و هر کدام معشوقهٔ بربارا بودند که در آپارتمان با کلاس او نگهداری میشدند و توسط لنشِ رنگارنگ دیده میشدند. Kyle تازهترین کارآموز و معشوقهٔ بربارا است و ممکن است در خطر باشد. او نیز عاشق بربارا میشود و این احساس ممکن است دوطرفه باشد. در پسزمینه اتاق مدیر بیدقیقه و دستیار اداری میبیند و دوستِ سابق کرایر، که همچنین از بربارا باخبر است. آیا پلیسها قبل از اینکه خیلی بیشتر کشته شوند، راه حل خواهند یافت؟