برای برخی، بدبختی نیازی به آزمون زمان ندارد. این مورد سه ساله مارسل مونفور است که مادرش به طور ناگهانی در یک باغ عمومی میمیرد در حالی که پدر ویرانش در راه آمریکا است. مارسل به دست مادام جالین، یک لباسشوی، بزرگ میشود و از حسادت لویی، دختر مادام جالین، رنج میبرد. پس از اینکه از وضعیت خسته میشود، مارسل خانه را ترک میکند و به زودی بیمار میشود. خوشبختانه، او برای مدتی از حمایت دلسوزانه مادموازل دو بورهنون بهرهمند میشود. اما مشکلات او هنوز تمام نشده است، زیرا خیرخواهش میمیرد و او توسط خویشاوندان طمعکار خانم خوب، که فکر میکنند وارث او هستند، از خانه بیرون میشود. رز، خدمتکار پیر، از مارسل مراقبت میکند تا اینکه بالاخره شانس به نفع او تغییر میکند. نه تنها پدرش از آمریکا برمیگردد بلکه مادام دو بورهنون نیز تمام داراییهایش را به او میسپارد.