پس از سالها سرگردانی، ویلی پالکو به منطقه معدن زغالسنگ میرسد. او نه تنها به دنبال یک شغل جدید بود، بلکه میخواست در اینجا مستقر شود. رهبری حزب او را به گروه شپه میفرستد که به دلیل تولید بسیار بالا، به طور رسمی "مشکوک" شناخته شده است. غریبه به جاسوسی برای مدیریت کارخانه متهم میشود. ویلی درasserting خود مشکل دارد، اما با بیل مکانیکی بزرگ و چشمانداز رانندگی آن در آینده و دختر جسور هانا جذب میشود. او میماند و با کمک او، یک سرپرست معدن به عنوان یک عامل غربی افشا میشود و تولید زغالسنگ به سطح بسیار بالایی میرسد.