مارک-آنتوان به عنوان راننده یک کامیون زباله در آرل، زندگی آرامی را با همسرش، ملانی، و دو فرزندشان میگذراند. وقتی "فانی" آمیدée از باشگاه بولیست دزدیده میشود، مارک-آنتوان پیشنهاد میدهد که یکی دیگر را رنگآمیزی کند. به محض اینکه کار تمام میشود، او به یک شخصیت محلی مشهور تبدیل میشود و تحت تأثیر شهرت جدیدش، خانوادهاش را ترک میکند تا با هلن، پیشخدمت جوان، به خانه دوستش سپتیم در کامارگ برود و نقاشی کند. در نهایت، مارک-آنتوان متوجه میشود که از زندگیاش ناراضی است و موفقیتش به نظر نادرست میآید. او درمییابد که خوشبختی در کنار همسر، فرزندان و دوستانش انتظارش را میکشد و بدون پشیمانی به زندگی سادهاش بازمیگردد.