اولاگا دارویی جوان است که در روستا در خانه ای محدود و تنگ زندگی می کند. او همسر و مادر است و روزی رو به رو با عشق دوران کودکی اش، لفتراس، می شود که پس از غیبت طولانی به زادگاهش بازگشته است و با رویاهای بلند آمده است. هر دوی آنان ناخواسته راز غم انگیزی را در خود دارند که با هم در میان نگفته می گذارند: آن ها برادر و خواهر از مادری دیگر هستند. دلیل جدایی شان زمانی بود که عاشق هم بودند. اما اکنون فقط اولگا نیست که به دنبال لفتراس است، بلکه ویکی نیز وجود دارد، دختری جوان که کاملاً مخالف عشق قدیمی اوست. عشق چه معنایی دارد اگر بتواند انسانی را به هدر بدهد؟