شیرو مونی، کشیش روستا، پسرش را برای انجام کاری به خانه آقای موکرجی میفرستد. در بازگشت، کاشینات متوجه میشود که پدرش دیگر در قید حیات نیست. با عدم وجود خویشاوندی برای حمایت از او، آقای موکرجی پیشنهاد میکند که کاشینات به خانه آقای پیتامبار چاکرابورتی، زمیندار، برود. اما کاشینات تمایلی به ترک خانه آقای موکرجی ندارد زیرا به دختر آقای موکرجی، بیندو، وابسته شده است.