یک صنعتگر به سرطان پیشرفته مبتلا میشود. او در حال سفر به اروپا است و دیدن یک زن ژاپنی در آن محیط باعث میشود او او را به عنوان تجسم مرگ قریبالوقوعش تصور کند. در حین گفتوگو با مرگ خیالیاش، او در واقع با زن زندهای که الگوی خیال اوست ملاقات میکند و با هم به گشت و گذار در کلیساهای روستایی میپردازند. به تدریج او به نوعی آرامش درباره تشخیص بیماری میرسد. وقتی به ژاپن برمیگردد، با مجموعهای از چالشها مواجه میشود که به شدت درسهایی را که آموخته است آزمایش میکند.