دختری جوان به نام کاتارین و دوست کهن ترش رویشان در مزرعهٔ منزوی که زیر نظر فِراس و پدرش فرانسیس است زندگی میکنند. کاتارین خدمتکار است و میخواهد راهی برای خروج بیابد اما هستر به او جاذبه پیدا میکند و او را نگه میدارد و قول میدهد کارهای کمتری برایش انجام دهد. با مرگ فرانسیس تصمیم میگیرند برای پول مزرعه را بفروشند و به حاشیهٔ مزرعه خانهای کوچک بگیرند تا به اروپا بروند اما حادثهای تراژیک و سرقت پولشان برنامههایشان را تغییر میدهد.