خط داستانی
روز گرمای تابستانی سال هزار و سیصد و سی در جنوب فیلادلفیا است که جنارو دوازده ساله با مادر بیوه و پدربزرگ بیمارش زندگی می کند. پدربزرگ بیرون نشسته و آخرین چهارم دلخواه خود را به جنارو وعده داده است تا با آن بلیط تماشای سینمایی تازه و مجلل بخرد. اما پدربزرگ آماده نیست این چهارم را بدهد یا به پاداش نهایی اش برسد: کارهای ناقص قدیمی با زنی از گذشته دارد و از جنارو می خواهد نماینده او باشد.