سفالگر با دوچرخه از کنار لاکپشت که در مسیر او میچرخد سقوط میکند. او حیوان را به خانه میآورد تا پسر دوازده سالهاش ربی عاشق این جانور میشود و کارهای خانه را فراموش میکند. پسرک با خشم کشاورز مواجه میشود و پدربزرگ پوسگا با او همدلی میکند تا او را به آشنایی با راههای دیده و پنهان طبیعت هدایت کند. ربی به آزادی، مسئولیت و احترام به زندگی پی میبرد و این احساسات قدیمی در پدربزرگ بیدار میشود