خط داستانی
در گذشتهای نه چندان دور در قسمتی از ناحیهٔ شمالی نروژ شخصیت اصلی مارجیت یتیم جوانی است که به مزرعهٔ کرستیان و یوحانا فرستاده میشود همراه با بردهٔ مزرعه بئا لا که انسانی غول پیکر اما کودکگونه است. کرستیان و سیمون برادرش همواره با هم میجنگند و سیمون بئا لا را با هزار کرون ترغیب میکند تا به کرستیان ضربهای شدید بزند. مارجیت احساس میکند اتفاقی در حال رخ دادن است و سعی میکند بئا لا را از آدم کش شدن منع کند. اطراف مارجیت شامل واوهٔ بیپناه، پسر جوان مبتلا به سل و مخرب ارلود و مگدلانایی است که زندگیاش را به خدا سپرده است