هورست ولند یک جوشکار در برلین است که سعی دارد تا در نردبان شغلی بالا برود تا بتواند بهتر از خانوادهاش حمایت کند. او در آستانه ترفیع است که شرایط کاری بدتر میشود و اعتصابی آغاز میشود. ولند از این اعتصاب دوری میکند، اما همچنین از گفتن به مدیرش که رهبر اعتصاب کیست، خودداری میکند و به همین دلیل ترفیع نمییابد. ولند معنای همبستگی را درک میکند و سعی میکند اعتصاب دیگری را سازماندهی کند.