کشیش جان کیز و همسرش، لورنا، در راهی به سمت یک جماعت جدید در غرب، در بیابان خراب میشوند و توسط ساکنان یک شهر نزدیک نجات مییابند. در ابتدا، مردم شهر گرم و خوشآمدگو هستند، اما به تدریج بیشتر و بیشتر نسبت به جان توجه میکنند و اصرار دارند که او به عنوان وزیرشان بماند، در حالی که لورنا به خواستههایش توجهی نمیشود و به آرامی به بیماری مرگباری دچار میشود. آیا جان قبل از اینکه خیلی دیر شود، خطر را درک خواهد کرد؟