شانکار در یک روستای دورافتاده در هند با مادر و خواهرش، منجو، زندگی میکند و برای امرار معاش کالسکهسواری میکند. کارفرمای اصلی در این منطقه یک تاجر مهربان به نام مگانلال است. وقتی مگانلال اعلام میکند که میخواهد به یک سفر مذهبی برود، پسرش، کندن، مسئولیت را بر عهده میگیرد و میخواهد کار را کاهش دهد و کسبوکار را مکانیزه کند - که منجر به از دست رفتن شغلها میشود.