خانواده فقیر ملنیک در منطقه زاراسای زندگی میکنند. والدین بزرگتر مری تلاش میکنند تا مری را به مدرسه بفرستند اما این کار را انجام میدهند. افقهای دختر که تا آن زمان تنها از پدربزرگ پیرش پیتر یاد گرفته بود، در آنجا گسترش مییابد و او، گویی خود را در جایگاهش میبیند، در کلاس درباره قهرمان افسانهای تاریخ لیتوانی، گرازینا، صحبت میکند. محرومیت مانع از فارغالتحصیلی مریته میشود، بنابراین او در یک کارخانه آبنباتسازی کار میکند جایی که به استنباطهای سیاسی گوش میدهد. در سال 1940، ویلنیوس به لیتوانی بازمیگردد. مریته، بهترین دوستش النا و گروهی از جوانان در لباسهای ملی آماده میشوند تا به پایتخت بروند. در حاشیه، بلشویکها به یاد زمینهای ثروتمند، آن را به فقرا توزیع میکنند و مری رویای ادامه تحصیل و تبدیل شدن به پزشک را در سر دارد. این رویا با آغاز جنگ جهانی دوم قطع میشود.