لوئی پرونی، که از زندان بازگشته، متوجه میشود که خواهرش، جولی پرونی، با پلیس ادوارد فارل نامزد شده و همچنین همسر مخفیاش، آنی کوالن، دخترشان را در یک خانه یتیم گذاشته است. با گروه قدیمیاش، لوئی برنامهریزی میکند تا از یک انبار خز دزدی کند. لوئی نگهبان شب را به قتل میرساند و به خانهاش تعقیب میشود، جایی که پدرش، جوزپه پرونی، او را قانع میکند که با پلیس درگیر نشود. در عزم راسخ برای اینکه لوئی تمام تقصیر را به گردن بگیرد، گروه دختر دادستان منطقه را ربوده و...