لاباکان یک شاگرد خیاط تنبل است که رویای زندگی لوکس را در سر دارد و خود را با لباسهای شیک برای امیر ثروتمند میآراید. وقتی میبیند مردم در بازار با احترام به او سلام میکنند، فرصتی را که به طور غیرمنتظرهای پیش میآید غنیمت میشمارد. او با پسر سلطان، عمر، که توسط پاشای نجیب قاهره بزرگ شده و اکنون به خانه برمیگردد، ملاقات میکند. لاباکان خنجر سلطان را که نشانه اوست میدزدد و به دنبال او میرود. اما همسر سلطان پسر واقعیاش را شناسایی میکند و سلطان را مجبور میکند تا هر دو مرد را آزمایش کند. هر دو باید مهارت خود را با دوختن یک لباس تاجگذاری ثابت کنند، که البته تنها خیاط واقعی، لاباکان، قادر به انجام آن خواهد بود و بنابراین جلاد در انتظار اوست. خوشبختانه، همه اینها یک خواب بود و جوان احمق در زمان مناسب جبران خواهد کرد.